با مقداری لواشک ترش جگر سوز نشسته بودم و داشتم فکر میکردم به دوران کودکی و به نسلی که در دهه شصت بدنبا اومدن و در دهه هفتاد کودکی کردن.و در نهایت به این نتیجه رسیدم که  نسل ما چه کودکی ساده و صمیمی داشتن و اصلا اصلا قابل مقایسه با بچه های امروزی نیست.زمان ما دهه شصت و هفتاد تو دست و بال همه کامپیوتر  لبتاپ و موبایل و آی فون و آی پد و آی پاد و mp3 وCDوDVDو اینتزنت و ماهواره نبود.فقط یه تلوزیون بود با 4 و 5 کانال و یه عالمه کارتونهای فوق العاده قشنگ.کارتونهای شیرین اموزنده بی خشونت که اکثرا مال یک کمپانی معروف در زاپن بودن.

کارتونهایی که می دیدیم اینا بودن:با خانمان,ممول ,دکتر ارنست,lمهاجران نیک و نیکو دنیای شیرین دریا زی زی گولو پسر شجاع زنان کوچک بابا لنگ دراز بل و سباستین رامکال بنر سنجاب و حنا دختری در مزرعه پینوکیو پلنگ صورتی خانواده دی آقای حکایتی گوش مروارید و معاون کلانتر بودن اینم عکساشون:

وقتی من و آنابل کوچیک بودیم از بابا پول می گرفتیم میرفتیم پفک مینو چیپس بستنی یخی نوشمک و آلوچه ترش و پاستیل می خریدیم و جلو تلوزیون با این کارتونها میخوردیم.

اون موقع هنوز کارتونهای پر استرس و خشن بت من و دیجیمون و مرد عنکبوتی و انیمیشن های پر از خشونت متولد نشده بود.من و یورام و آنابل  با پسرهای کوچمون و بچه های محلمون تو کوچه بازی میکردیم.دوچرخه سواری فوتبال  و با گپهای رنگی رو زمین لی له میکشیدیم.بعد از ظهرها که بزرگتر ها میخواست بخوابن یا منچ و مارپله یا اسم و فامیل بازی میکردیم یا راز جنگل و یا یه سطل برمیداشتیم توش اب می کردیم کمی پودر و ریکا میریختیم توش هم میزدیم بعد با نی توش فوت میکردیم و حبابهای رنگارنگ میساختیم و ذوق می کردیم.زمان ما پسر بچه ها عارشون نمیومد با دخترها همبازی شن و به دخترا یاد میدادن که از سوسک نترسن و ساختن تیر کمون و پرت کردن بوم رنگ یاد می دادن.

اینا از محبوبترین اسباب بازی های من و آنابل بودن که مامان از کانون پرورش فکری برامون میخرید.اینم عکسشون

ولی بچه های امروز همه اش یا انمیشن های شلوغ خشن پر از خالی بندی میبینن یا با موبایل و لبتاپ ور میرن.اونا اصلا با هم بازی نمیکنن.عمو زنجیر باف برای نسل جدید اصلا معنی نداره!عشقمون این بود بابا شبها مارو ببره شهر بازی  تو اتوبان چمران روبه روی هتل اوین.اسم وسایل بازیهارو هم یادمه اینا بودن:توکایدو چرخ اعصار آکروجت رودخانه وحشی آبشار سفینه طوفان قطار و چرخ و فلک و گردش فضایی قالیچه پرنده و کشتی صبا.

وقتی تو مدرسه بیست زیاد میگرفتیم از این کارتها بهمون میدادن:

چقدر از داشتن بادکنکهای رنگی ذوق میکردیم.ولی بچه های امروز اصلا بادکنک دوست ندارن اونا فقط از تکنولوزی لذت میبرن.دهه شصت دوق ما این بود برای همکلاسیامون نقاشی بکشیم و با عکس برگردون برای هم  ببریم یا موهای همدیگر رو ببافیم یا شعر اگهی های تلوزیونو حفظ کنیم.چهار شنبه سوری در دهه شصت و هفتاد خیلی بهتر و سالمتر از الان بود.اون موقع ها یه ترقه هایی میخریدیم گرد بودن به رنگ قرمز یا سورمه ایی بعد میذاشتیمشون تو تفنگای سیاه کوچولو و میترکوندیمشون. یا دارت میخریدیم.فشفشه اتیش میزدیم و اتیش روشن میکردیم و از روش میچریدیم و اجیل شب چهار شنبه سوری می خوردیم و قاشق زنی بچه های محله رو تماشا می کردیم.نه مثل الان که بچه ها تا از مدرسه تعطیل میشن برای مزاحمت و مردم آزاری جلو پای همه کسانی که ناراحتی اعصاب یا بیماری قلبی دارن ترقه می  اندازن.یا اینکه چنان بمب های میسازن که وقتی میترکه خیابونو میلرزونه.ادم احساس ترس بهش دست میده تا لذت.

اون موقع ها جلد دفتر مشقامون این جوری بود:

واقعا خوش به حال اون موقع ها عاشق دوران کودکیمم و هر جای دنیا که باشم نمیخوام خاطرات شیرین کودکیمو فراموش کنم و اونو یه گوشه از ذهنم زنده نگه میدارم.اینم یکی از شعر های دوران کوردکی که با بچه ها تو دبستان دست همو میگرفتیم می چرخیدیم و میخوندیم:

خوشحال و شاد و خندانم
قدر دنيا رو مي‌دانم
خنده كنم من
دست بزنم من
پا بكوبم من
جوانم
در دلم غمي ندارم
زيرا هست سلامت جانم
عمر ما كوتاست
چون گل صحراست
پس بياييد شادي كنيم
بياييد باهم بخوانيم
ترانه‌ي جواني را
عمر ما كوتاست
چون گل صحراست
پس بياييد شادي كنيم
گل بريزم من
از روي دامن بر روي خرمن
شادانم


+ نوشته شده در ساعت 0:33 توسط آناشل |


بالاخره به اینترنت دسترسی پیدا کردم.در حال حاضر تو اتریشم در وین.دلم برای ایران داره پر میکشه.در حال حاضر نمیتونم زیاد پست بذارم.سرم خیلی شلوغه.اما میام پیش همه.اینم عکسی از اتریش غم انگیز.

+ نوشته شده در ساعت 23:15 توسط آناشل |


I will empty the room

tell the bell-boy come and get my trun

 cause I m leavin heve to night.

I packed my bags.

a new place to dwell.

where teardrops aint soakint The floor.

take down my suitcase and hand me my hat.

Im going from sleazy to swell.

Open up that door.Lve leavin.

An Iwont be back no move.

.I dont want to stay here

I will empty te room



خونه کاملا خالیه.مامان و بابا همه بار و چمدون و ساکهاشونو تو راهرو و پذیرایی گذاشتن. و دارن با هم صحبت میکنن و متظرن تا ساعت دو بشه و ماشین بیاد و بریم فرودگاه.من اما با چمدون و ساک بسته شده رو یه صندلی پلاستیکی نشستم و عسل قدیمی ترین عروسکمو بغل گرفتمو و دارم فکر میکنم.اخرین کسی که ازش خداحافطی کردم ملیکا دوست خوبم بود.اینقدر دوستش داشتم و دلم نمیخواست اینکارو بکنم گذاشتمش اخرین نفر.اسبابها و تمام وسایل اتاق عزیزم که اینهمه خاطره ازش دارم فروش رفته چمدانها بسته شده وسایل ضروری خریده شده و ...و من  در کمال دلتنگی و افسردگی نشستم و دارم به اینده سرد و خاموشم فکر میکنم.چقدر دلم میخواست همینجا میتونستم کار کنم درسمو ادامه بدم ازدواج کنم اما نمیشه و نشد.مامان بابا صدام میکنن من ولی دلم میخواد شب اخر توی اتاق خوب و قشنگ خودم باشم.اتاقی که کلی خاطره دارم توش و بهترین و شیرین ترینش خاطره یه شب برفی تو زمستون با شارلی بود....از همه ی دوستای خوب و مهربونم خداحافطی میکنم اما من به زودی به نت دسترسی پیدا میکنم و اگه خودمم پست ندارم اما پست همتونو میخونم و براتون نظر هم مینویسم.خدانگهدار همه تون....

+ نوشته شده در ساعت 4:10 توسط آناشل |